تبليغاتX
کاریز
یکی از معانی فرهنگ است و به آبراهی اطلاق میشود که آب را از اعماق زمین به سطح می آورد

از رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم روایت شده است : بزودی پاره ای از تن من در سرزمین خراسان دفن می شود که هیچ غم زده ای او را زیارت نمی کند مگر اینکه خداوند غم های او را بر می دارد و هیچ گناهکاری به او روی نمی آورد مگر اینکه خداوند گناهانش را می آمرزد . 

امروز سه شنبه ۱۹ آبان مصادف با ۲۳ ذیقعده روز زیارتی مخصوص امام رضا علیه السلام است . امام رضا علیه السلام فرمودند : « هر کس به زیارت من بیاید ، روز قیامت در سه مرحله ( میزان ، صراط و هنگام دریافت نامۀ اعمال ) او را نجات می دهم ».

صلوات خاصّه حضرت رضا علیه السلام
 
*** بسم الله الرحمن الرحیم ***
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی * الْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلی مَنْ فَوْقَ الْاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّری ، اَلصِّدّیقِ الشّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتره مترادفه کاَفضَل ما صلّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اولیائک.
نگارش در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

تابستان بود ؛ امام در نجف در حياط منزلشان نشسته بود و مطالعه مي‌كرد . شخصي به نام مشدي حسين ، خدا رحمتش كند ، در بيت امام كار مي‌كرد و مأمور خريد بود از بيرون آمد گوشت خريده بود داشت آنجا گوشت را مي‌شست امام كه مشغول مطالعه بود چشمش به اين گوشت افتاد سؤال كرد: «مشدي حسين! اين قصاب به همه مشتريانش اين‌گونه گوشت مي‌دهد؛ گوشت لخم كم‌استخوان بي‌چربي؟» مشدي حسين كه پيرمرد ساده‌اي بود گفت: «نه حاج آقا! اين قصاب از علاقه‌مندان شماست، مقلد شماست، مريد شماست روي علاقه‌اي كه به شما دارد اين گوشت را مي‌دهد.» امام فرمود: «مشدي حسين! از فردا ديگر حق نداري از اين قصاب براي من گوشت بگيري. وقتي كه اين قصاب گوشت لخم كم‌استخوان بي‌چربي را به من مي‌دهد پيه و چربي و استخوانش را به ديگري مي‌دهد و حق ديگري ضايع مي‌شود اين اجحاف در حق ديگري است.»

 اين قصاب نامش حاج محمود بود، پيرمردي بود خدا رحمتش كند، من يك‌بار رفتم از او گوشت بگيرم گفت: «من نمي‌دانم چه كار كرده‌ام كه سيد خميني رابطه‌اش را، معامله‌اش را با من قطع كرده ديگر مشدي حسين نمي‌آيد از ما گوشت بگيرد» و چشمهايش پر از اشك شد تعجب كردم رفتم تحقيق كردم معلوم شد قضيه اين است .


راوي :حجه الاسلام سيد حميد روحاني

نگارش در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

مهارت‌های ارتباطی یکی از مهم ترین مهارت‌های زندگی است که اهمیت آن به هنگام ازدواج بیش از هر زمان دیگری مشخص می‌شود.
 
جوانی که با عادات و سبک و شیوه زندگی خانواده خود خوگرفته و بزرگ شده است ، باید پس از ازدواج پا به دنیای فرد دیگری بگذارد که او نیز با عادات ، سبک و شیوه زندگی خانواده خود بزرگ شده است . تلاقی دو دیدگاه نسبت به زندگی باید در ازدواج نتیجه فرخنده ای داشته باشد و گرنه زندگی مشترک و کانون خانواده که قرار است سبب آرامش زوج‌ها باشد ، به محلی برای منازعه و درگیری آن‌ها می‌انجامد.با بررسی اتفاقاتی که در سال‌های اولیه زندگی مشترک رخ می‌دهد ، می‌توان دریافت متاسفانه بیشتر زوج‌ها بدون آگاهی و شناخت نسبت به مسیری که باید بپیمایند و فراز و فرودهای آن ، تنها به صرف داشتن علاقه و از آن چه به عنوان مشترکات از آن یاد می‌کنند ، به عقد هم درمی آیند و ناغافل هسته اولیه تمامی مشکلات را تشکیل می‌دهند.
 
کسب مهارت‌های ارتباطی می‌تواند به چنین جوانانی کمک کند تا هم در انتخاب همسر آینده دقت نظر بیشتری به خرج دهند و هم برای شروع زندگی مشترک توان کنار زدن مشکلات کوچک و بزرگ را داشته باشند . شناخت بهتر همسر ، آموزش و یادگیری مهارت ارتباطی ، ابراز و ارضای عواطف و احساسات ، رسیدن به تفاهم و توافق و همدلی برای تشکیل زندگی موفق ، مهم ترین اهداف زوج‌ها در دوران عقد است.

اما تمامی این اهداف در صورتی میسر می‌شود که زن و مرد هر یک خود را مقید به انجام تعهدات اولیه کرده باشند . تعهداتی نظیر پای بندی به همسر، وفاداری و صداقت، احترام به حقوق قانونی همسر و غیره. سپس زوج‌ها در ابتدای راهی قرار می‌گیرند که تکلیف زندگی آن‌ها را به میزان زیادی مشخص می‌کند.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 15 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |
نگارش در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».
امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود.
وارد «سناباد» شديم . كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن ، ديگ‏هاى سنگى مى‏ساختند . امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند:
«خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگ‏هاى اين كوه مى‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!»
فكر مى‏كنم خدا به بركت دعاى امام، به كوه، نظر خاصى كرد . چون امام خواستند كه از آن روز به بعد، غذايشان را فقط در ديگ‏هايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد.
روز بعد ، پس از كمى استراحت ، امام به طرف محلى كه «هارون» ـ پدر مأمون ـ در آن دفن شده بود ، حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مى‏خواهد قبر هارون را زيارت كند، اما امام با يك حركت ساده نقشه‏هاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت، خطى در كنار قبر، كشيدند. بعد رو به ما فرمودند :
ـ اين جا قبر من خواهد شد . . . شيعيان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد . . . و هركس به ديدار قبرم بيايد ، خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد.
بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجده‏اى طولانى، چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود.

نگارش در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

چند شب پیش مجموعه دست اندرکاران برنامه تلويزيوني شمس کرامت ویژه برنامه ولادت امام رضا علیه السلام جهت پخش از شبکه ۲ میهمان ما در فرهنگسرای غدیر مشهد جهت ضبط میان برنامه های موسیقی خود بودند . جمع همه خواننده هاي پاپ و به تعبير جوان پسند امروزي جمع جمع بود . مازیار عصری ، مجید اخشابی ، امير تاجيك ، فولادي و . . . اما بين همه يك اسم برام جاب توجه بود " غلامرضا صنعتگر " .

اگر چه من بنا بدلایل خاص خودم زیاد اهل موسیقی و . . . و البته آن هم از نوع پاپش نیستم . ولي وقتي با " غلامرضا صنعتگر " روبرو شدم . بهش گفتم من و خانوادم زياد اهل موسيقي و . . . به شكل حرفه ايش نيستيم نهايت افتخاري گوش مي كنم . اما آلبوم " ميشه ضامنم بشي " خيلي به دلم نشسته ، وجه آن هم خواندن براي امام رضا عليه السلام است . البته با توجه به اعتقادات من اين توجيه خوبي براي گوش دادن موسيقي نيست .

گفتم كه خدا كنه هميشه از اهل بيت بخوني . ساده و بي غل و غش گفت ما با شما مشهديا يه جوري احساس قرابت و نزديكي داريم . آخه امامزاده سيد مظفر عليه السلام ما در بندر عباس برادر امام رضا عليه السلام هستند .و كلي حرف ديگه زديم . بد نديدم براي اولين  و شايد آخرين بار دانلود يه آهنگ و موسيقي رو تو وبلاگم براي علاقمندان اين خواننده محب اهل بيت عليهم السلام قرار بدم .

ميشه ضامن بشي با صداي غلامرضا صنعتگر

حجم: 1873 KB

اومدم تا ببينم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدين آقا منو

دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشي
كمتر از آهو كه نيستم ميشه ضامنم بشي
اومدم همسايه هاي پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگيرم تا بهت نشون بدم
روبروي گنبدت سجده كنم سلام بدم
خسته نيستم اگه من از راه دوري اومدم
بگم آفتابيو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دريايي كه ميدوني تو خوب
مِ از سيد مظفر به تو دخيل اَ بندُم
نظرُم هَ بيارُم يِتا كيسه گندم
شايد كه كفترانِت لايقُم بِدونِن
حاجتي كه اوم هَ به گوشت برسانِن
تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو كعبه اميدي به هر دم نه صداتم
اسم نازنينت تا روي زبونِن
اون گدن مدائك لحظه اذانِن
روبروت بي اختيار دوباره زانو بزنم
ميون گريه بگم غريبو در به در منم
تو رو شاهد بگيرم كه با خدا حرف بزني
ميدونم كه دست رد باز به سينم نميزني
ميدونم شفاعت بي منتت زبون زده
به همين اميد دلم به مشهد تو اومده
تو كه اسمت با غم نقاره ها روي لباست
همه صحن طلات ردپاي فرشته هاست
دست خالي هيچكسي از در خونت نميره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره 

نگارش در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر 
آري شود وليك به خون جگر شود

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه
كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر كرانه تير دعا كرده ام روان باشد
كز آن ميانه يكي كارگر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود

بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي
 مقبول مردم طبع صاحب نظر شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم در كش آر نه باد صبا را خبر شود

نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

    مرد از شرم و خجالت نمي توانست پا به خانه امام رضا عليه السلام بگذارد . او در راه سفر حج ، توشه خود را گم کرده بود و مالي نداشت تا به شهر خود بازگردد . بنابراين ، غباري از غم بر دل او نشسته بود . چند بار خواست نزد امام برود و نياز خود را بگويد؛ ولي پاهايش لرزيدند . گويي قدرت حرکت نداشتند ؛ امّا ديگر نمي توانست در اين شهر بماند . بايد مي رفت؛ ولي بدون توشه چه کار مي توانست بکند . به زحمت خود را به در خانه امام رساند .

امام در کنار «يَسع بن حمزه» ايستاده بود . او با ديدن چهره آرام امام و شنيدن صداي ملايم او کمي آرام گرفت . چند لحظه بعد ، سرش را پايين گرفت و با صدايي که آشکارا مي‌لرزيد ، مشکل خود را تعريف کرد و در پايان گفت: « اگر به من کمکي کنيد و به شهر خود بازگردم ، منّتي از خدا بر من خواهد بود . من مستحق صدقه نيستم ، براي همين وقتي به شهر خود رسيدم ، پول شما را صدقه خواهم داد.»

 امام مؤدبانه سرش را تکان داد و آهي از روي دلسوزي کشيد . آن گاه به طرف اتاقي رفت و پس از لحظاتي ، مرد را صدا زد.
   مرد جلو رفت . امام از پشتِ در کيسه اي پُر از دينار به دست او داد و بدون آن که خودش را نشان بدهد ، گفت : «اينها را در کار خود خرج کن . لازم نيست از طرف من صدقه بدهي.» سپس با لحن دوستانه اي با او خداحافظي کرد . مرد تشکر کرد و با قدم هاي مطمئن از خانه بيرون رفت.
   لحظاتي بعد ، امام از اتاق بيرون آمد . يسع پرسيد : «چرا خودتان را به او نشان نداديد؟»
   - نمي خواستم ذلّت را در چهره او ببينم . آيا نشنيده اي که رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم فرمود : کار نيکي که به طور پنهان باشد، به اندازه هفتاد حج خانه خدا ثواب دارد...؟

يسع، ريشش را نوازش کرد و به فکر فرو رفت.


منبع : کتاب « دوست مهربان کبوترها » نوشته مجيد ملامحمدي

نگارش در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

خدمتکارها سفره ي ناهار را جمع کردند . وقتِ استراحتِ کاروان فرا رسيد . مَرکب ها در سايه روشنِ تپه اي کبود ، چُرت مي زدند . امام رضا(ع) به خدمتکارها کمک کرد و سر جاي خود نشست .

مردِ ثروتمندي که همراه کاروان خراسان مي رفت، چشم از امام رضا(ع) برنمي داشت . نگاهش به حضرت بود و گاه خودش را به او نزديک مي کرد تا با او حرف بزند . مرد در تعجب بود و فکرش به نکته اي مهم مشغول . او دايم از خودش مي پرسيد: چرا او که مردي بزرگ و مورد احترام است، با غلام ها و بردگان هم سفره شد و همراه آنان در جمع کردن سفره کمک کرد . راستي که خيلي عجيب است . انگار به جايگاه مهمي که دارد فکر نمي کند .

مردي که در کنار امام رضا(ع) بود، برخاست . حالا جاي يک نفر خالي شده بود . مردِ ثروتمند فرصت را مناسب ديد . زود برخاست و کنار امام رضا(ع) نشست. سلام کرد و گفت: فدايت شوم اي پسرِ رسول خدا ! سپس با دست چند غلام سياه را نشان داد و گفت : بهتر نيست که اينها را سر سفره اي جداگانه مي نشانديد و با آن ها هم غذا نمي شديد؟ 
چهره ي امام رضا(ع) پر از چين و چروک شد و ابروهايش به هم گره خورد. 
امام(ع) که عصباني شده بود ، پاسخ داد : ساکت باش ! پروردگار همه ي ما يکي است ، پدر و مادر ما نيز يکي است . پاداش آدم ها هم به اعمالشان بستگي دارد .

با پاسخ امام(ع) صورتِ مرد ثروتمند از خجالت سرخ شد.


منبع : کتاب « دوست مهربان کبوترها » نوشته مجيد ملامحمدي

نگارش در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |

امام رضا علیه السلام فرمودند :

  • عقل شخص مسلمـان تمـام نیست ، مگر ایـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد :
  1.         از او امید خیر باشد
  2.         از بدى او در امان باشند
  3.         خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد
  4.         خیر بسیار خود را اندك شمارد
  5.         هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود
  6.         در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود
  7.         فقـر در راه خـدا از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد
  8.         خـوارى در راه خـدا از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد
  9.         گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـان تـر بـاشـد
  10. سپس سوال شد : دهمین چیست ؟ پس فـرمـودند : كسی را ننگـرد جز ایـن كه بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیزكـارتـــر است .
    منبع : تحف العقول ، ص 443
نگارش در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط محمد فخر اکبری |
درباره وبلاگ

به نام خدا ، سلام و وقت بخیر .
کاریز ؛ فرصتی است برای بیان آنچه بدان ها می اندیشم و باورشان داشته و دارم . امید که جریان ساز باشد و حرکت آفرین .
ان شاء الله
پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها



قالب وبلاگ